تبلیغات
چلچراغ
http://uupload.ir/files/cukz_screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B8-%DB%B0%DB%B4-%DB%B1%DB%B2-%DB%B2%DB%B0-%DB%B1%DB%B8-%DB%B2%DB%B4_edited.jpg


تاریخ : دوشنبه 27 فروردین 1397 | 12:26 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
http://uupload.ir/files/lxri_screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B8-%DB%B0%DB%B4-%DB%B1%DB%B2-%DB%B2%DB%B0-%DB%B1%DB%B5-%DB%B4%DB%B4_edited.jpg


تاریخ : دوشنبه 27 فروردین 1397 | 12:24 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
http://uupload.ir/files/fb2c_60fb40f27c9bfd4001f8ec4ee6ae3649.jpg


تاریخ : دوشنبه 27 فروردین 1397 | 12:21 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
http://uupload.ir/files/s3er_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B6-%DB%B0%DB%B8-%DB%B3%DB%B0-%DB%B1%DB%B1-%DB%B5%DB%B0-%DB%B0%DB%B1-%DB%B1%DB%B0%DB%B8.jpg


تاریخ : دوشنبه 27 فروردین 1397 | 12:17 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
http://uupload.ir/files/jyv9_77.jpg
کاش میفهمیدی آدم از یک جایی

به بعد کنار میکشد

اهلی خودش میشود

مگر یک آدم چقدر میتواند

مهربان و خوب باشد


تاریخ : دوشنبه 27 فروردین 1397 | 12:10 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
http://uupload.ir/files/47u4_screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B8-%DB%B0%DB%B4-%DB%B1%DB%B2-%DB%B2%DB%B0-%DB%B1%DB%B6-%DB%B3%DB%B4_edited.jpg

یک جام با تو خوردن یک عمر می‌پرستی

یک روز با تو بودن، یک روزگار مستی

در بندگی عشقت از دست رفت کارم

ای خواجه زبر دست رحمی به زیر دستی

بر باد می‌توان داد خاک وجود ما را

تا کار ما به کویت بالا رود ز پستی

با مدعی ز مینا می در قدح نکردی

تا خون من نخوردی تا جان من نخستی

گفتی دهم شرابت از شیشه محبت

پیمانه‌ام ندادی، پیمان من شکستی

صید ضعیف عشقم، با پنجه توانا

بیمار چشم یارم، در عین تندرستی

با صد هزار نیرو، دیدی فروغی آخر

از دست او نرستی وز بند او نجستی

"فروغی بسطامی"




تاریخ : یکشنبه 26 فروردین 1397 | 11:20 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات

زمستان تمام شده و بهار آمده بود. گل‌ها و گیاهان، یکی یکی سرشان را از خاک بیرون می‌آوردند.
تکه‌ی یخ کنار سنگ بزرگ نشسته ‌بود. تمام زمستان سرش را به سینه‌ی سنگ گذاشته بود؛ جای خوبی برای خوابیدن بود. باد سردی که از کوه می‌وزید، تن یخ را سفت و محکم کرده بود. تن‌اش شفاف و بلوری شده بود.
چند روزی بود تکه‌ی یخ احساس می‌کرد چیزی تن‌اش را قلقلک می‌دهد.
یک روز آرام چشم‌هایش را باز کرد و از لابه‌لای شاخه‌های درختی که کنارش بود، نوری دید. کنجکاو شد و به درخت گفت: کمی شاخه‌هایت را کنار می‌زنی
درخت با بی‌حوصلگی شاخه‌هایش را کنار زد. تکه یخ چشمش به آفتاب افتاد.
وای چقدر قشنگ است. چرا تا حالا او را ندیده بودم؟!
درخت گفت: این خورشید است. من سال‌هاست او را می‌بینم.
تکه یخ با خوش‌حالی به خورشید نگاه کرد. بعد با صدای بلند گفت: سلام خورشید! خوش به‌حالت چقدر زیبایی! خیلی خوشحالم که تو را دیدم. دوست دارم همیشه به تو نگاه ‌کنم. من تا الان با کسی دوست نشده‌ام، تو دوست من می‌شوی؟
خورشید صدای تکه یخ را شنید و با مهربانی گفت: سلام، اما
یخ با نگرانی گفت: اما چی؟
خورشید گفت: « تو نباید به من نگاه کنی.» و بعد خودش را پشت لکه‌ی ابری پنهان کرد.
یخ ناراحت شد، بغض کرد و گفت: من تو را دوست دارم، من فقط به تو نگاه می‌کنم.
خورشید گریه‌اش را دید، دوباره گفت: باور کن من دوست خوبی برای تو نیستم، اگر من باشم تو نیستی! می‌میری، می‌‌فهمی؟
یخ گفت: باز هم حرف بزن، باز هم بگو، صدای تو خیلی قشنگ است! وای مثل این‌که چیزی توی دلم آب می‌شود.
خورشید با ناراحتی گفت: ولی تو باید زندگی کنی، تو نباید به من نگاه کنی تو نباید
یخ زیر لب گفت: چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی؟ چه فایده که کسی را دوست داشته‌باشی؛ ولی نگاهش نکنی!
روزها یخ به آفتاب نگاه می‌کرد. خورشید و درخت می‌دیدند که هر روز کوچک و کوچک‌تر می‌شود.
یخ لذت می‌برد؛ ولی خورشید نگران بود.
یک روز که خورشید از خواب بیدار شد تکه‌ی یخ را ندید. نزدیک شد. از جای یخ، جوی کوچکی جاری شده بود.
جوی کوچک مدتی رفت، توی زمین ناپدید شد. چند روز بعد، از همان‌جا، یک گل زیبا به رنگ زرد، به شکل خورشید رویید. هر جایی که آفتاب می‌رفت، گل هم با او می‌چرخید و به او نگاه می‌کرد.
گل آفتاب‌گردان هنوز خورشید را دوست دارد، او هنوز عاشق خورشید است.



تاریخ : یکشنبه 26 فروردین 1397 | 11:18 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
http://uupload.ir/files/mxo0_screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B8-%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B7-%DB%B2%DB%B3-%DB%B3%DB%B0-%DB%B4%DB%B7_edited.jpg

هلیا!
احساس رقابت، احساس حقارت است.
بگذار که هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیندازند.
من از آنکه دو انگشت بر او باشد انگشت بر می‌دارم.
رقیب، یک آزمایشگر حقیر بیشتر نیست.
بگذار آنچه از دست رفتنی‌ست از دست برود.
تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید.
من این را بارها تکرار کردم هلیا!
"کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم - نـادر ابراهـیمی"




تاریخ : پنجشنبه 23 فروردین 1397 | 07:16 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
http://uupload.ir/files/voc9_۲۰۱۷-۱۲-۲۸-۱۷-۰۱-۳۰-۰۵۱.jpg

امشب از پیش من شیفته دل دور مرو

نور چشم منی، ای چشم مرا نور،مرو

دیگری از نظرم گر برود باکی نیست

تو، که معشوقی و محبوبی و منظور، مرو

خانه ما چو بهشتست به رخسار تو حور

زین بهشت، ار بتوانی، مرو، ای حور، مرو

امشب از نرگس مخمور تو من مست شوم

مست مگذار مرا امشب و مخمور مرو

عاشق روی توام، خسته هجرم چه کنی؟

نفسی از بر این عاشق مهجور مرو

دل رنجور مرا نیست به غیر از تو دوا

ای دوای دل ما، ار سر رنجور مرو

اوحدی چون ز وفا خاک سر کوی تو شد

سرکشی کم کن و از کوی وفا دور مرو

"اوحدی مراغه ای"


تاریخ : پنجشنبه 23 فروردین 1397 | 07:10 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
http://uupload.ir/files/cc8l_img18344636.jpg

وای، باران؛

باران،

شیشه پنجره را باران شست .

از دل من اما،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست .

خواب رویای فراموشی‌هاست !

خواب را دریابم،

که در آن دولت خواموشی‌هاست .

من شکوفایی گل‌های امیدم را در رویاها می بینم،

و ندایی که به من می‌گوید :

گر چه شب تاریک است

دل قوی دار،

سحر نزدیک است.

دل من، در دل شب،

خواب پروانه شدن می بیند .

مهر در صبحدمان داس به دست

آسمان‌ها آبی،

پر مرغان صداقت آبی ست

دیده در آینه صبح تو را می بیند .

از گریبان تو صبح صادق،

می گشاید پر و بال .

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری؟

نه، از آن پاکتری .

تو بهاری؟

نه، بهاران از توست .

از تو می گیرد وام،

هر بهار این‌همه زیبایی را .

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو !

"حمید مصدق"




تاریخ : پنجشنبه 23 فروردین 1397 | 07:03 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
http://uupload.ir/files/5sbm_7zkgju8vcozjj7i5q5mi.jpg

و تو

آن شعر محالی که هنوز

با دو صد دلهره در حسرت آغاز توام

چشم بگشای و مرا باز صدا کن

" ای عشق"

که من از لهجه ی چشمان تو 

شاعر بشوم

و تو را سطر به سطر

و تو را بیت به بیت

و تو را عشق به عشق ...

شاید این بار تو را پیش تو 

با مرگ خود آغاز کنم...

"حمید مصدق"




تاریخ : پنجشنبه 23 فروردین 1397 | 06:57 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
http://uupload.ir/files/73oc_2.jpg

بهار ، فصلِ بخشیدن است
انگار خدا رویِ بهار جورِ دیگری حساب کرده است که، جان بخشیدن به طبیعت را بعد از زمستانِ سرد و سفید به آن سپرده است !
بهار، فصلِ جوانه زدنِ امید و آرزوهایی ست که تمامِ سال زیرِ خروارها ترس ها و نباید و نمی شود هایِ ناتمام دفن شده اند ...
بهار، فصلِ فکر کردن به نو شدن است ؛
نو شدنِ افکار و احساساتی که تمامِ سال از درون زخمیت کردند و توانِ مقابله با آن ها را نداشتی !
بهار همان فصلی ست که باز هم می توانی ؛
چهره یِ خستگی ناپذیره مادربزرگت را که با لبخند درآمیخته،تماشا کنی ..‌.
می توانی عزیزانت را در آغوش بگیری، اما اینبار محکم تر از همیشه ... هر چه قدر هم که دور باشند از قلبت، جسمت، روحت، می توانی بگویی دوستشان داری ...
اما اینبار بیشتر از همیشه بگو ... این بهار بیشتر از همیشه از فرصت هایت استفاده کن چرا که خیلی ها ؛
فرصتِ در آغوش گرفتنِ عزیزانشان را ندارند
بوسیدن یارِشان را ندارند
فرصتِ نفسِ عمیق کشیدن در نسیم بهاری را ندارند
و کسی نمی داند چندین هزار دوستت دارم نگفته در گلویشان به خاک خفته است که دیگر فرصتی برایِ گفتنِ شان ندارند ...
و تمامِ توقع بهار این است ،
حالا که فرصتِ بودن داده شده است ،
تو به جایِ همه یِ آن ها و به جایِ خودت زندگی‌ کن ...
"رویا فرسیابی"

سخن بانوی اردیبهشت:

سلام

دوست های خوبم امروز 23 فروردین برای اولین بار هست که در سال جدید اومدم پس به رسم ادب سال جدید رو به شما همراهان عزیزم تبریک عرض می کنم امیدوارم امسال سال آرزوها تون باشه سالی باشه که دلتون می خواد الهی که دلتون شاد و لبتون خندون باشه پس سلام به روی ماهتون  




تاریخ : پنجشنبه 23 فروردین 1397 | 12:25 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
http://www.upsara.com/images/d2no_00.jpg


نشانی هاست در چشمش نشانش کن نشانش کن

ز من بشنو که وقت آمد کشانش کن کشانش کن

برآمد آفتاب جان فزون از مشرق و مغرب

بیا ای حاسد ار مردی نهانش کن نهانش کن

از این نکته منم در خون خدا داند که چونم چون

بیا ای جان روزافزون بیانش کن بیانش کن

بیانش کرده گیر ای جان نه آن دریاست وان مرجان

نیارامد به شرحش جان عیانش کن عیانش کن

عیانش بود ما آمد زیانش سود ما آمد

اگر تو سود جان خواهی زیانش کن زیانش کن

یکی جان خواهد آن دریا همه آتش نهنگ آسا

اگر داری چنین جانی روانش کن روانش کن

هر آن کو بحربین باشد فلک پیشش زمین باشد

هر آن کو نی چنین باشد چنانش کن چنانش کن

برون جه از جهان زوتر درآ در بحر پرگوهر

جهنده ست این جهان بنگر جهانش کن جهانش کن

اگر خواهی که بگریزی ز شاه شمس تبریزی

مپران تیر دعوی را کمانش کن کمانش

"مولانا"


تاریخ : دوشنبه 9 بهمن 1396 | 01:05 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات


                       http://www.upsara.com/images/59ba_img_20170419_121547.jpg

همه شب خواب بینم خواب دیدار
دلـی دارم دلـی بـی تـاب دیدار

تو خورشیدی و من شبنم چه سازم
نه تـاب دوری و نه تاب دیــدار

سـری داریـم و سـودای غـم تـو
پـری داریـم و پــروای غم تـو

غمت از هر چه شادی دلگشاتـر
دلـی داریـم و دریــای غم تـو

"قیصر امین پور"



تاریخ : دوشنبه 9 بهمن 1396 | 12:49 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
http://www.upsara.com/images/7wl7_cd68e6bcaccdfd74ce33a642df1c93bc.jpg
زمین عروس شد

و آسمان حرف آمد

چه اتفاقی از این خوب تر

که برف آمد...

 سخن بانوی اردیبهشت:

بالاخره برف اومد ،دلم برای دونه های سفیدش تنگ شده بود مگه میشه زمستان باشه و برف نباشه،بالاخره برف اومد و من نشستم روی صندلی مامان و از پنجره اتاق یه دل سیر برف رو تماشا کردم چه کیفی میده شب، برف و نور چراغ حیاط، خدا همیشه عاشق بوده که این همه زیبایی رو آفریده برف سرد چه گرمایی به جمع خانواده ها میده

خداجونم ه خاطر تمام چیزهایی که دادی و ندادی شکر شکر شکر

 




تاریخ : دوشنبه 9 بهمن 1396 | 12:46 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
http://www.upsara.com/images/5tg1_12.png 

عطرِ تـو دارد
این هوا
سر به هوا ترین
منم .. ..

"مریم قهرمانلو"




تاریخ : دوشنبه 9 بهمن 1396 | 12:23 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
http://www.upsara.com/images/ns4_img_20160201_120912.jpg

دلبرِ زمستانیِ من!
این فصل را برای ماندن ترجیح بده،
می خواهم دی را کنجِ دنج ترین کافه برایت عاشقانه های شاملو را زمزمه کنم!
می خواهم شب های سردِ دی را برایت آغوشانه گرم تر رقم بزنم
می خواهم بهمن را کنجِ پنجره ی اتاقمان، برایت چای با عطرِ هل و دارچین دم کنم و با بوسه ای یک فنجان عشقِ گرم مهمانت کنم!
می خواهم روز های برفیِ بهمن،خیابان ها جز ردِ پای منو تو اثرِ دیگری خلق نکنند!
اما می خواهم اسفند را در آرام و خلوت ترین کلبه ی چوبیِ جنگل، کنارِ آتش، موسیقیِ ملایمی پخش کنم و سرمست شوم از هرچه عشق!
می خواهم در هوایِ سرد و آفتابیِ اسفند، سرت را روی شانه هایم دعوت کنم و زیرِ گوشت عاشقانه هایی به سبکِ خودم را زمزمه کنم!
می دانی؟
دلبرت که زمستانی باشد،
عاشقانه هایت چون برف سفید،
و چون آتش تا ابد گرم خواهد ماند!

"شقایق عباسی"




تاریخ : دوشنبه 9 بهمن 1396 | 12:20 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
http://uupload.ir/files/7xwi_110190322-9455f0fe1e46eebf7a6531faf189a0d3-520.jpg

بچه که بودم مادرم می گفت تو دونه های انار به دونش بهشتیه!

هیچکی ام نمی دونه کدومه

تو همون عالم بچگی انار شد اسرار آمیزترین خلقت خدا برای من

از شوق اینکه اون دونه های بهشتیه همیشه با لبخند و ذوق دونه های انار و می گذاشتم تو دهنم

حالا که بزرگ شدم فکر می کنم خدا دلش میخواسه با همون انار بهم یاد بده وقتی دونه دونه اتفاق های خوب و بد رو میاره تو زندگیم من از همون لبخند ها تحویل نگاه مهربونش بدم

چون یکی از همین اتفاقا می تونه بهشتی ترین اتفاق زندگیم بشه

اون دونه بهشتیه بچگی هام بهونه بود تا من راز تک تک یاقوت های دل انار ترک خورده رو بدونم....






تاریخ : پنجشنبه 23 آذر 1396 | 12:44 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
http://uupload.ir/files/4f09_axkade28454.jpg

جبران خلیل جبران در مورد دوست داشتن می گوید :

آن کسی را که

دوست داری

نصف دیگر تو نیست

او تویی

اما جایی دیگر...!

دقیقاً همین و دیگر هیچ




تاریخ : چهارشنبه 22 آذر 1396 | 11:54 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
http://uupload.ir/files/bd9g_img_20170910_093121.jpg

آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد

"مولانا"




تاریخ : چهارشنبه 22 آذر 1396 | 11:48 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
http://uupload.ir/files/h8zh_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7-%DB%B0%DB%B4-%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B8-%DB%B4%DB%B5-%DB%B0%DB%B4-%DB%B5%DB%B0%DB%B3.jpg

چرا بعضیا فکر میکنن میتونن هر رفتاری داشته باشن و بعدش عذر خواهی کنن؟!

یعنی واقعا فکر میکنید با عذر خواهی همه چی حل میشه؟!

خیلی سخت میشه حس خراب شده رو مثل اولش كرد ،

اینو باور کنید!

بیاید مواظب رفتارمون باشیم !


سخن بانوی اردیبهشت:

ﺧﺪﺍﯾﺎ

ﮐﻤﮑﻢ ﮐﻦ ﺑﻪ ﺩﻭ ﭼﯿﺰ ﻣﺒﺘﻼ ﻧﮕﺮﺩﻡ

ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ

ناﺳﭙﺎﺳﯽ

كه ﺍﻭﻟﯽ ﭘﺎﮐﯽ ﺟﺴﻢ ﺭﺍ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ

ﻭ ﺩﻭﻣﯽ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﺭﻭﻥ

آﻓﺮﯾﺪﮔﺎﺭﺍ

ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺒﺨﺶ




تاریخ : دوشنبه 6 آذر 1396 | 12:01 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
http://uupload.ir/files/wcoy_147.jpg

مرا کم دوست داشته باش
اما همیشه دوست داشته باش !
این وزن آواز من است :
عشقی که گرم و شدید است
زود می سوزد و خاموش می شود
من سرمای تو را نمی خواهم
و نه ضعف یا گستاخی ات را !
عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد
گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد .

مرا کم دوست داشته باش
اما همیشه دوست داشته باش !
این وزن آواز من است :
اگر مرا بسیار دوست بداری
شاید حس تو صادقانه نباشد
کمتر دوستم بدار
تا عشقت ناگهان به پایان نرسد !
من به کم هم قانعم
و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام
دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است .

مرا کم دوست داشته باش
اما همیشه دوست داشته باش !

"امیلی دیکنسون"



تاریخ : یکشنبه 5 آذر 1396 | 11:50 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
http://uupload.ir/files/0bvw_screenshot_۲۰۱۷-۰۷-۱۰-۱۳-۱۸-۳۵.png

ما باده ز یار دلفروز آوردیم

ما آتش عشق سینه سوز آوردیم

تا دور ابد جهان نبیند در خواب

آن شبها را که ما به روز آوردیم

"مولانا"




تاریخ : دوشنبه 22 آبان 1396 | 07:20 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات

وقتی بچه بودیم، مادرم یک عادت قشنگ داشت: وقتی توی آشپزخانه غذا می پخت برای خودش یواشکی یک پرتقال چهارقاچ می کرد و می خورد. من و خواهرم هم بعضی وقت ها مچش را می گرفتیم و می گفتیم: ها! ببین! باز داره تنهایی پرتقال می خوره. و می خندیدیم. مادرم هم می خندید. خنده هایش واقعی بود اما یک حس گناه همراهش بود. مثل بچه هایی که درست وسط شلوغی هایشان گیر می افتند، چاره ای جز خندیدن نداشت.مادرم زن خانه بود (و هست). زن خانواده بود. زن شوهرش بود. تقریبا همیشه توی آشپزخانه بود. وقت هایی هم که می آمد پیش ما یک ظرف میوه دستش بود. حتی گاهگاهی هم که برای کنترل مادرانه بچه هایش سری به ما می زد. دست خالی نمی آمد: یک مغز کاهوی دو نیم شده توی دست هایش بود. یک تکه برای من، یک تکه برای خواهرم.وقتی پدرم از سر کار می آمد، می دوید جلوی در. دست هایش را که لابد از شستن ظرف ها خیس بودند، با دستمالی پاک می کرد و لبخندهای قشنگش را نثار شوهر خسته می کرد. در اوقات فراغتش هم برایمان شال و کلاه و پلیور می بافت و من خواهرم مثل دو تا بچه گربه کنارش می نشستیم و با گلوله های کاموا بازی می کردیم. مادرم نور آفتاب پهن شده توی خانه را دوست داشت. همیشه جایی می نشست که آفتابگیر باشد. موهای خرمایی اش و پنجه پاهای بیرون زده از دامنش زیر آفتاب می درخشیدند و دستهایش میل های بافتنی را تند و تند با ریتمی ثابت تکان می داد.مادرم نمونه کامل یک مادر بود (و هست). مادرم زن نبود، دختر نبود، دوست نبود. او فقط در یک کلمه می گنجید: مادر یادم می آید همین اواخر وقتی پدرش مرد، تهران بودم. زود خودم را رساندم. رفته بود پیش مادربزرگم. وقتی وارد خانه پدربزرگم شدم محکم بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن. من در تمام مراسم پدربزرگم فقط همان یک لحظه گریه کردم. نه به خاطر پدربزرگ. به خاطر مادرم که مرگ پدرش برای اولین بار بعد از تمام این سال ها، از نقش مادری بیرونش آورده بود و پناه گرفته بود توی بغل پسرش و داشت گریه می کرد. و من به جز همین در آغوش گرفتن کوتاه چیزی به مادرم نداده بودم. چیزی برای خود خودش.مادرم، هیچ وقت هیچ چیز را برای خودش نمی خواست. تا مجبور نمی شد لباس نمی خرید. اهل مهمانی رفتن و رفیق بازی نبود. حتی کادوهایی که به عناوین مختلف می گرفت همه وسایل خانه بودند. در تمام این سال ها تنها لحظه هایی که مال خود خودش بودند، همان وقت هایی بود که یواشکی توی آشپزخانه برای خودش پرتقال چهارقاچ می کرد. سهم مادرم از تمام زندگی همین پرتقال های نارنجی چهارقاچ شده ی خوش عطر یواشکی مادرم عادت داشت کارهای روزانه‌ش را یادداشت کند و من از سر شیطنت، سعی می‌کردم دستی در لیست ببرم و یا چیزی را به آن اضافه کنم فقط برای اینکه در تنهایی‌اش او را بخندانم. مثلن اگر در لیست تلفن‌هایش نوشته بود زنگ به دایی جان، جلویش می‌نوشتم: ناپلئون می‌شد زنگ به دایی جان ناپلئون..!هر بار بعد از خواندنش که همدیگر را می‌دیدیم می‌گفت: اینا چی بود نوشته بودی؟ و کلی با هم میخندیدیم یک روز شدیدا مریض بودم به رسم مادر، کاغذی روی در یخچال چسباندم: مُسكّن برای دردم.
کنارش مادر نوشته بود:

دردت به جانم!

عجب دردی بود جان مادر را گرفت و دیگر نخندیدم ...

 



تاریخ : دوشنبه 22 آبان 1396 | 07:10 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
http://uupload.ir/files/icei_رو_به_راه.jpg 

گاهی اوقات دلتنگ می شوی

نه برای کسی ، برای خودت

یکجور دلتنگی خاص

که دلت میخواهد خودت را کول کنی و بروی

شاید خیلی دور از آدمهایی

که فقط در کمین اند

تا تو را فرو کنند در لاک تنهایی

من باورم این است که این روزها آدم ها تنها ترت می کنند

دلتنگیت را بردار

سفر کن پرواز کن و مدهوششان کن

قلم دردست بگیر و خط بزن آدمهای اضافی را که فقط اسم انسان را یدک می کشند

بگذار فکر کنند کم آوردی

راه رفتن را پیش بگیر و برو

باور کن این روزها آدمها تنهاترت می کنند...

"نرگس دلشاد"




تاریخ : دوشنبه 22 آبان 1396 | 07:01 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
http://uupload.ir/files/zed3_00.jpg

گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است

گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است

گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت

گفتا نشان چه پرسی آن کوی بی نشان است

گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی

گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم

گفت آن که سوخت او را کی ناله یا فغان است

گفتم فراق تا کی گفتا که تا تو هستی

گفتم نفس همین است گفتا سخن همان است

گفتم که حاجتی هست گفتا بخواه از ما

گفتم غمم بیفزا گفتا که رایگان است

گفتم ز فیض بپذیر این نیم جان که دارد

گفتا نگاه دارش غمخانه تو جان است

"فیض کاشانی"




تاریخ : دوشنبه 22 آبان 1396 | 06:52 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
http://uupload.ir/files/hng6_552cad7bcc561jcx.jpg

من گرفتار شبم در پی ماه آمده ام

سیب را دست تو دیدم به گناه آمده ام ،

سیب دندان زده از دست تو افتاد زمین

باغبانم که فقط محض نگاه آمده ام ،

چال اگر در دل آن صورت کنعانی هست

بی برادر همه شب در پی چاه آمده ام ،

شب و گیسوی تو تا باز به هم پیوستند

من به شبگردی این شهر سیاه آمده ام ،

این همه تند مرو شعر مرا خسته مکن

من که در هر غزلم سوی تو راه آمده ام،

"فریدون مشیری"




تاریخ : دوشنبه 22 آبان 1396 | 06:20 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
http://uupload.ir/files/6ssr_img_20160203_114621.jpg

ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﻢ ﺑﺮ ﺩﻝ ،

ﺩﻝ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ

ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ..

ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﻢ ﺑﺮ ﻏﻢ ،

ﻏﻢ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ

ﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﯾﻮﺍﻧﻪ

ﻣﻦ ﺧﻨﺪ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﻋﻘﻞ

ﺧﻨﺪ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ

ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪ ﯾﺮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﯾﻮﺍﻧﻪ

ﻣﻦ ﺧﻨﺪ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﺗﻮ ،

ﺗﻮ ﺧﻨﺪ ﮐﻨﯽ ﺑﺮ ﻣﻦ

ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﻢ ﺩﻭ ﭼﻮ ﺩﻭ ﯾﻮﺍﻧﻪ

ﻣﻦ ﺧﻨﺪ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﺍ ،

ﺧﻨﺪ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ

ﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪ ﺩﻝ ﻓﺖ ﺍ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ

"وحشى بافقى"





تاریخ : دوشنبه 22 آبان 1396 | 06:15 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
http://uupload.ir/files/xlk_img_20170216_231344.jpg

 

دل داده ام بر باد، هر چه باداباد

مجنون تر از لیلی ،شیرین تراز فرهاد

"قیصر امین پور"