تبلیغات
چلچراغ
002.jpg
همین روزها تمامش میکنم !

دوست داشتنت را میگویم ...

اصلا نمیگذارم شبیه زن های دیگر شوم

همان هایی را میگویم که در آستانه چهل سالگی هنوز هم اسیر زندان خاطرات بیست سالگیشان هستند

و با عذاب وجدان اینکه هم سقف یکی هستند و دلشان پیش دیگریست دست و پنجه نرم میکنند ...

همان هایی که با گذشت سالها باز هم وقتی در رستوران یا ماشین همسرانشان به طور اتفاقی همان آهنگ قدیمی مشترک را میشنوند تا هفته ها در لاک خودشان فرو میروند و به جای لذت بردن از بهترین روزهای میانسالیشان مدام بغضشان را برای کسی فرو میخورند که برایشان تره هم خرد نکرده است !

من دلم میخواهد آن روزها شاد و پر از امید به زندگی باشم ؛همسرم را مدام غافل گیر کنم و هر روز آنقدر برایش مهربان باشم که گویی روز اول زندگیمان است ...

دلم میخواهد بیست سال بعد وقتی مرد آن روزهایم دستم را میگیرد و میگوید دوستم دارد

چشم هایم ستاره باران شود و عضلات صورتم به حالت خنده کش بیایند !

آه نکشم و از ته دل بگویم که من بیشتر  " بهترین اتفاق زندگیم "

نه اینکه بر حسب وظایف همسری و صرفا فقط برای اینکه پدر بچه هایم است به لبخند زورکی ای اکتفا کنم ...

من اشک هایم را در همین روزها میریزم آنقدری که برای همیشه خودت هم همراهشان از چشم هایم سقوط کنی ...ابدا اجازه نمیدهم اثری از علاقه ام به تو در روزهای چهل سالگیم باقی بماند

که عمری حسرت خوردن برای بی لیاقتی کسی که میتوانسته اما نخواسته باشد حماقت محض است ...

"رکسانا احمدشاهی"

 




تاریخ : پنجشنبه 5 مرداد 1396 | 12:42 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
photo_2017-07-26_12-54-54.jpg

تمامِ گنجشكانِ شهر،

منتظرِ باز شدنِ چشمانت هستند!

میشود پروازشان را به تاخیر نیندازى؟

 




تاریخ : پنجشنبه 5 مرداد 1396 | 12:25 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
IMG_20170406_094820.jpg

صبح است و غزل پشت غزل ،باز غزل

ای غزلواره ترین شعر سحرگاه ،سلام

سخن بانوی اردیبهشت:

این متن یه صبح بخیر از طرف یه دوست خوب بود که امروز صبح خیلی به دلم چسبید

 




تاریخ : چهارشنبه 4 مرداد 1396 | 11:32 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
298526178.png

 خواستم بگویم دوستت دارم

اما

نگاهت ز عشقش دگر

تب داشت....

"حریر غریب پور"




تاریخ : چهارشنبه 4 مرداد 1396 | 11:00 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
005.jpg

وقتی یه پنگوئن عاشق یه پنگوئن دیگه میشه ، 
کل ساحل رو میگرده و قشنگترین سنگ رو انتخاب میکنه ، 
اون رو واسه جفت ماده میبره ، 
اگر ماده از سنگ خوشش اومد 
و قبول کرد جفت هم میشن؛
ولی اگر قبول نکرد پنگوئن نر احساس میکنه 
سنگی که پـیــدا کرده اصلا قشنگ نبوده 
و اونوقت اونو میبره زیر آب لای مرجانها میندازه 
تا دیگه هیچ پنگوئنی اشتباه اونو تکرار نکنه 
و نا امید نشه





تاریخ : چهارشنبه 4 مرداد 1396 | 10:56 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
thumb_HM-2013823407900645391414838423.9262.jpg

مى زند بر کوچه دیوانگى بى اختیار

هر که را افتد نظر بر زلف چون زنجیر تو

"صائب تبریزی"




تاریخ : چهارشنبه 4 مرداد 1396 | 10:52 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
4f3a94b424b8724b3d42cd3a0fe8ed20-425.jpg

باران که شدی مپرس این خانه ی کیست
سقف حرم و مسجد و میخانه یکی ست

باران که شدی پیاله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پیمانه یکی ست

باران! تو که از پیش خدا می آیی
توضیح بده عاقل و فرزانه یکی ست

بر درگه او چون که بیفتند به خاک
شیر و شتر و رستم و موریانه یکی ست

با سوره ی دل اگر خدا را خواندی
حمد و فلق و نعره ی مستانه یکی ست

این بی خردان، خویش خدا می دانند
اینجا سند و قصه و افسانه یکی ست

این بی خردان، خویش خدا می دانند
اینجا سند و قصه و افسانه یکی ست

از قدرت حق هرچه گرفتند به کار
در خلقت تو و بال پروانه یکی ست

گر درک کنی خودت خدا می بینی
درکش نکنی کعبه و بتخانه یکی ست

شاعر؟




تاریخ : چهارشنبه 4 مرداد 1396 | 10:41 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
006.jpg

ای در دل من میل و تمنا همه تو
وندر سر من مایه سودا همه تو
هرچند به روزگار در می‌نگرم
امروز همه تویی و فردا همه تو

"مولانا"




تاریخ : یکشنبه 25 تیر 1396 | 04:30 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
005.jpg

باز هم شب شد و من ماندم و تکرار غزل
قلمی دست من افتاد به اصرار غزل

مبحث هندسه و یک ورق کاغذ و بعد
محور عشق من و چرخش پرگار غزل

یک جنون در دل من رقص کنان می کوبد
سر احساس مرا بر در و دیوار غزل

دوستت دارم و انگار مرا می سنجند
لحظه ها، ثانیه ها باز به معیار غزل

چشم تو یاد من افتاد، خودت می دانی
که کساد است در این مرحله بازار غزل

غرق روحانیت عشق تو هستم اکنون
چون که نزدیک شده لحظه افطار غزل

جمله آخر شعرم چه قشنگ است قلم
رج به رج نقش تو را بافته بر دار غزل!

"محمدعلی بهمنی"




تاریخ : یکشنبه 25 تیر 1396 | 04:20 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
004.jpg

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای

من در میان جمع

و

دلم جای دیگر است

 

"سعدى"




تاریخ : یکشنبه 25 تیر 1396 | 03:57 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
IMG_20160617_141001.jpg


تاریخ : شنبه 17 تیر 1396 | 12:53 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
003.jpg

پیش بیا ، پیش بیا ، پیشتر

تا که بگویم غم دل بیشتر

دوست ترت دارم از هر چه دوست

ای تو به من از خود من خویشتر

دوست تر از آنکه بگویم چقدر

بیشتر از بیشتر از بیشتر

داغ تو را از همه داراترم

درد تو را از همه درویش تر

هیچ نریزد به جز از نام تو

بر رگ من گر بزنی نیشتر

فوت و فن عشق به شعرم ببخش

تا نشود قافیه اندیش تر

"قیصر امین پور"




تاریخ : شنبه 17 تیر 1396 | 12:49 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
IMG_20151206_165649.jpg

ای عشق!

بی آنکه ببینمت
بی آنکه نگاهت را بشناسم
بی آنکه درکت کنم
دوستت می داشتم.
شاید تو را دیده ام پیش از این
در حالی که لیوان شرابی را بلند می کردی
شاید تو همان گیتاری بودی که درست نمی نواختمت.
دوستت می داشتم بی آنکه درکت کنم
دوستت می داشتم بی آنکه هرگز تو را دیده باشم
و ناگهان تو با من- تنها
در تنگ من
در آنجا بودی.
لمست کردم
بر تو دست کشیدم
و در قلمرو تو زیستم
چون آذرخشی بر یکی شعله
که آتش قلمرو توست
ای فرمانروای من!

 "پابلو نرودا"






تاریخ : شنبه 17 تیر 1396 | 12:37 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
27074_1445785193_1445783210385.jpg


تاریخ : شنبه 17 تیر 1396 | 12:18 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
11.jpg

عشق قوى ترین حس دنیاست،هر موجودى از عشق قدرت میگیرد، ماهى با قدرت عشق، مسیر رودخانه را با هزار سختى برعكس شنا مى كند، پرندگان مهاجرت مى كنند و درختان جوانه مى زنند. مردان با عشق نیروبى ماورایى را تجربه مى كنند امّا زنان...

زنان ناشناخته ترین موجوداتى هستند كه وجود دارند، عشق زنان را ضعیف و آسیب پذیر مى كند، هرچه زن عاشق تر، حساس تر! زنِ عاشق ممكن است همه چیزش را از دست دهد حتی خودش را...




تاریخ : شنبه 17 تیر 1396 | 12:13 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
IMG_20161211_223323.jpg

همدیگر را پیر نکنیم*
باور کنید تک تک آدمها زخمی اند.
هرکس‌ درد خودش را دارد،دغدغه‌ و مشغله‌ خودش را دارد.
باور کنید ذهنها خسته اند،قلبها زخمی اند،زبانها بسته اند.
برای دیگران آرزو کنیم بهترینها را، راحتی را
یاری کنیم همدیگر را تا زندگی برایمان لذتبخش شود.
آدمها آرام آرام پیر نمیشوند.
آدمها در یک لحظه با یک تلفن،با یک جمله،یک نگاه،یک اتفاق،یک نیامدن،یک دیر رسیدن،یک باید برویم و با یک تمام کنیم پیرمی شوند.
آدمها را لحظه ها پیر نمیکنند.
آدم را آدم ها پیر میکنند.
سعی کنیم هوای دل همدیگر را بیشتر داشته باشیم.
*
همدیگر را پیر نکنیم*

 سخن بانوی اردیبهشت:

جمعه هفته قبل باغ داییم مهمون بودیم برای ناهار البته ما تنها نبودیم کل خاندان دلخجسته مادرم تو باغ بودن تا یادم نرفته مناسبت مهمونی ناهار هم برای عروس و داماد تازه بود بله ناهار به مناسبت عروس و داماد!!!!! که بعد ناهار خانمهای به رهبری بزرگ خاندان مادر سفر سرعین را پیشنهاد دادن هرکس یه حرفی یه مطلبی عنوان می کرد که تصمیم بر این شد که دو روز بعد همگی به اتفاق هم به سرعین بروند از ما هم سوال شد من آمدن را منوط به گرفتن مرخصی کردم البته در اون مجلس من افاضه ادب کردم که شما نمی توانید بروید کاش هیچوقت حرف نمی زدم و نظر نمی دادم در این میان بزرگ خاندان مادر البته از طرف خانموها گفتند که مادر مرا با خود نمی برند چون مریض هست و اگر بنده نباشم ایشان نمی توانند مادر بنده را نگهداری کنند که من از این سخن ایشان بسیار رنجیدم و بعد از برگشتن از سرعین گله کردم از بزرگ خاندان مادری که ایشان گفتند که حرف خاصی نزدن و جای گله گذاری نیست و بنده در اون مجلس زیاد حرف زده جمله های بسیار زشتی به زبان آوردم و صحت گفته های آنها را باید از خانومی که به ایشان گفتم باید بپرسم که البته بنده نه تنها از ایشان بلکه از عروس تازه هم پرسیدم گفتن نشیدن که من چنین سخنی گفته باشم. حال بماند که من چقدر قسم خوردم که بزرگ خاندان مادری ،من چنین سخنی نگفتم و اصلا یادم نیست و اگرگفتم معذرت می خواهم در خانواده مادری اینجانب از این جور حرفهای بی سروته زیاد گفته و شنیده میشه و همیشه این بزرگ خاندان هست که همه رو به راه راست هدایت می کنه اون روز که بزرگ خاندان داشتن بنده رو ادب می کردن از پشت تلفن که چرا گفتی چرا چرا بعد قطع کردن تلفن تازه یادم افتاد گله و ناراحتی من پس چه شد !!!!!! امروز که به ادب کردن بزرگ خاندان مادری فکر می کردم مطلب بالا یادم افتاد و دیدم ذکر مصیبت باغ هفته خالی از لطف نیست

من به نوبه خودم از بزرگ خاندان مادری سپاسگذارم که به فکر ادب و نزاکت همه هستن خدا ادب و معرفت خودشون رو ازشون نگیره من نیز تربیت و ادب اجتماعی خود را مدیون ایشان هستم ولی کاش می توانست مظلب بالا یکبار بخواند

"همدیگر را پیر نکنیم"



تاریخ : جمعه 16 تیر 1396 | 01:27 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
001.jpg

تو رو دوست دارم جاىِ هردومون

تو زیبایى اندازه ى آسمون

همه خواهشم از تو اینه فقط

همیشه همین قدر زیبا بمون

پی نوشت: متن دکور برنامه فرمول یک


تاریخ : جمعه 16 تیر 1396 | 01:25 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
04.jpg

من بودم و دل بود و کناری و فراغی

این عشق کجا بود که ناگه به میان جست

"وحشی بافقی"




تاریخ : سه شنبه 13 تیر 1396 | 12:46 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
03.jpg

نلی: شاید روزی به خاطر یه اتفاق، بازم همدیگه رو دیدیم....!

دنی: میشه بگی این اتفاق کجا می تونه بیوفته تا من حتما اونجا باشم!




تاریخ : سه شنبه 13 تیر 1396 | 12:16 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
IMG_20160402_204415.jpg


تاریخ : سه شنبه 13 تیر 1396 | 12:02 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات


04.jpg

 درِ کلاس های دانشگاه شیشه داشت ، آنقدری بود که بتوانی دوسوم کلاس را ببینی کلاس 106 دانشگاه جای خیلی دنجی بود ، انتهای راهرو بود ، کوچک و نُقلی کلاسش همیشه خودمانی بود ، انگار که دوستانت را دعوت کرده ای به اتاق خودت من کمتر آنجا کلاس به پستم میخورد ، اما قضیه برای او کمی متفاوت بود و بیشتر کلاس هایش آنجا تشکیل میشد ، اصلا شاید برای همین بود که آن کلاس برایم اینقدر خواستنی جلوه میداد

آنروز یادم است که امتحان داشتند ، از آن سخت هایش !

غُرغُر درس نخواندن و سخت بودن امتحان را از روزها قبل برایم شروع کرده بود !

وقتی رسیدم امتحان شروع شده بود ، رفتم پشت در و درون کلاس را نگاه کردم ، استایل خراب کردن امتحانش مثل خودم بود ، خودکار را میگذاشت روی میز ، دو دستش را میزد روی پیشانی و فقط زمین را نگاه میکرد ،

نمیدانم چرا اما دلم میخواست آن لحظه بغلش کنم و بگویم ، ببین ، این امتحان که هیچ ، تو اگر از دنیا هم بیوفتی من با توام ، سرت را بالا بگیر بلامیسر جان ، دلم میخواستم تا جایی که حراست ما را از هم جدا میکرد بغلش میکردم

دلم میخواست یقه ی استادش را بگیرم و بگویم آخر مرتیکه یلاقبا تو دلت میاید که اینقدر فلانی جانم را ناراحت کنی ؟

دلم میخواست ساعت برنارد را داشتم و زمان را نگه میداشتم و تمام برگه اش را از روی دست این و آن برایش پُر میکردم ..

رفتم به سمت بوفه ، از اکبر آقایمان دو عدد چایی ، دو عدد هوبی و یک کاغذ آچهار گرفتم ، روی کاغذ با ماژیک نوشتم :

" ولش کن امتحان رو ، بیا چایی با هوبی "

رفتم پشت در ، به بغل دستی اش گفتم صدایش کند...

کاغذ را نگه داشتم لبه شیشه برای چند ثانیه و بعد نگاهش کردم ،

همه ی آن عصبانیت در یک لحظه رفته بود و داشت میخندید..

از آن خنده هایی که فقط خودم میدانم چقدر معرکه بود

رفتم روی پله ها نشستم ، چند لحظه بعد آمد بیرون و بغل دستم نشست

چایی و هوبی اش را گرفت و بعد بدون آنکه به من نگاه کند

گفت : من تورو نداشتم چی میکردم ؟

میدانی تصدقت روم ، خیلی دلم میخواهد بدانم همه ی این سالهایی که مرا نداری چه میکنی ...

همین!

"پویان اوحدی"



تاریخ : یکشنبه 11 تیر 1396 | 12:50 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
IMG_20151112_200000.jpg

من

مرا که میشنـاسی؟! خودمم
کسی شبیه هیچکس
!
کمی که لابه لای نوشته هایم بگردی پیدایم میکنی
مهربان، صبور، کمی هم بهانه گیر
اگر نوشته هایم را بیابی ، منم همان حوالی ام!!
.




تاریخ : یکشنبه 11 تیر 1396 | 12:44 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
02.jpg

ما کجا یارکجا این همه ازار کجا

دل بی کینه کجا مهوش غدار کجا

دل کجا شانه کجا گیسوی دردانه کجا

شمع کاشانه کجا مجلس اغیار کجا

منزل خسرو کجا تیشه ی فرهاد کجا

دل شیرین به تمنای دو دلدار کجا

چشم یعقوب کجا قصد زلیخای کجا

مرهم چشم کجا پیرهن یار کجا

ماه در چاه کجا منزلت و جاه کجا

فاتح مصر کجا برده ی بازار کجا

یک عدد سیب کجا این همه تبعید کجا

قصد حوای کجا مرد طمعکار کجا

عشق هابیل کجا نفرت قابیل کجا

دار حلاج کجا جعفر طیار کجا

"وحشی بافقی"





تاریخ : یکشنبه 11 تیر 1396 | 12:32 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
01.jpg

مستی هر نگاه تو
بِه زِ شراب و جامِ مِی
کی ز سـرم برون شود
یک نفس آرزوی تو.
"مولانا"



تاریخ : یکشنبه 11 تیر 1396 | 12:28 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
p.txtjh.jpg

میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم، 
چه اتفاقی افتاد؟
اصلأ بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم 
مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی...
میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم ...
بعد از آن دو استکان چای ریختم، بین خودمان بماند اما دستم را سوزاندم و نتوانستم بگویم آخ ، بلکه دلم آرام بگیرد ، 
مجبور بودم چون مادر اگر میفهمید بزرگ شدنم را باور نمیکرد ... 
دست سوخته أم را زیر سینی پنهان کردم چای را مقابلش گذاشتم و کنارش نشستم ، عشقت توی دلم مثل قند آب میشد و نمیدانستم از کجا باید شروع کنم،باتردید گفتم :"مادرجان،اگر آدم عاشق باشد زندگی چقدر دلنشین تر بر آدم میگذرد ، نه؟"
عینک مطالعه را از چشمش برداشت و نگاهش را به موهایم دوخت ، انگار که حساب کار دستش آمده باشد ،
نگاهش را از من گرفت و بین گل های قالی، گم کرد.
"
عشق" چیز عجیبی ست دخترکم ، انگار که جهانی را توی مردمک چشمت داشته باشی و دیگر هیچ نبینی ، هیچ نخواهی و با تمام ندیدن ها و نخواستن ها بازهم شاد باشی و دلخوش..
عشق اما خطرات خاص خودش را دارد،عاشق که باشی باید از خیلی چیزها بگذری،گاهی از خوشی هایت،گاهی از خودت ، گاهی از جوانی أت..
دستی به موهای کوتاهش کشید و ادامه داد:
عاشقی برای بعضی ها فقط از دست دادن است..
برای بعضی ها هم بدست آوردن...اما من فکر میکنم زنها بیشتر از دست میدهند..
گاهی موهایشان را، که مبادا تار مویی در غذا معشوقه ی شان را بیازارد..
گاهی ناخن های دستشان را ، که مبادا تمیز نباشد و معشوقه شان را ناراحت کند..
گاهی عطرشان را توی آشپزخانه با بوی غذا عوض میکنند 
دستشان را میسوزانند و آخ نمیگویند...
مکث کرد و سوختگی روی دستش را با انگشت پوشاند :
"
گاهی نمیخرند ، نمیپوشند، نادیده میگیرند که معشوقه شان ناراحت نشود!!تازه ماجرا ادامه دار تر میشود وقتی زنها حس مادری را تجربه میکنند،عشقی صد برابر بزرگتر با فداکاری هایی که در زبان نمیگنجد..
دخترکم عاشقی بلای جان آدم نیست اما اگر زودتر از وقتش به سرت بیاید از پا در می آیی"..
لبخندی زدم،از جایم بلند شدم و به اتاقم رفتم ، جای سوختگی روی دستم واضح تر شده بود ، رو به روی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم...عاشقی چقدر به من نمی آمد، موهایم را بافتم ، دلم میخواست دختر کوچک خانواده بمانم ، برای بزرگ شدن زود بود ...خیلی زود

"نازنین عابد پور"




تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 | 12:28 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
77.jpg

ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺣﺎﻓﻆ ﺩﺭﻣﯿﮕﺬﺭﺩ ﺑﺮﺧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯﺍﺭ

 ﺑﻪ ﻓﺘﻮﺍﯼ ﻣﻔﺘﯽ ﺷﻬﺮ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻣﯿﺮﯾﺰﻧﺪ ﻭ

ﻣﺎﻧﻊ ﺩﻓﻦ ﺟﺴﺪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺭ ﻣﺼﻼﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ،

ﺑﺎﯾﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﯽ ﺩﯾﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ

ﺩﺭﺍﯾﻦ ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ ﺷﻮﺩ .ﻓﺮﻫﯿﺨﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ

 ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﺑﺮﻣﯿﺨﯿﺰﻧﺪ . ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮﯼ ﻭ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﺯﯾﺎﺩ

ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻣﯿﺪﻫﺪ ﮐﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ

ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺎﻝ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻤﻞﻧﻤﺎﯾﻨﺪ .

ﮐﺘﺎﺏ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﺪ

ﻭ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ﻣﯿﺸﻮﺩ :

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست

همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت...

ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺣﯿﺮﺕ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﻭ ﺳﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺰﯾﺮ ﻣﯽ ﺍﻓﮑﻨﻨﺪ .

 ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﻓﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﯽ ﭘﺬﯾﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ

ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺎﻓﻆ " ﻟﺴﺎﻥ ﺍﻟﻐﯿﺐ " ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﺪ .

"تاریخ ادبیات ایران " نوشته ادوارد براون ،جلد سوم 




تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 | 12:15 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
HP7l9.jpg

فراموشش نكردم

فقط دیگه برام مثل قبل

مهم نیست

خوبه كه باشه برگرده ببینمش حالشو بپرسم

بدونم چیكار میكنه این روزها

ولی

دیگه وجودش تو زندگیم حیاتی نیست.



تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 | 12:09 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
------.jpg

ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻗﻠﺐ ﻫﺮﮐﺲ

ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﺸﺖ ﮔﺮﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺵ ﺍﺳﺖ ...

ﻣﺸﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...

ﻭ ﺧﯿﺮﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﺸﺘﻬﺎﯼ ﮔﺮﻩ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ ...

ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭼﺮﺧﺎﻧﻢ ﻭ ﺩﻭﺭﺗﺎ ﺩﻭﺭﺵ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...

ﭼﻘﺪﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﻭ ﻧَﺤﯿﻒ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﺪ ﻗﻠﺒﻢ !

ﺩﺭ ﻋﺠﺒﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﭼﮏ ﻧﺤﯿﻒ ! ﮐﻪ ﭼﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﻡ ﺁﻭﺭﺩﻩ !

ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ... ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﻭﺯﻡ !

ﻭقتی ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ ... ﭼﻨﮓ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﺑﻪ ﮔﻠﻮﯾﻢ ﻭ ﻧﻔﺲ ﺭﺍ ﺳﺨﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ...

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﻭ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ...

ﻣﻮﺝ ﻣﻮﺝ ﺍﺷﮏ ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﺪ ﺳﺮﺍﻍ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﻢ ...

ﺩﺭ ﻋﺠﺒﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﭼﮏ ﻧﺤﯿﻒ....؟؟؟

"احمد شاملو"




تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 | 12:07 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
IMG_20150815_124021.jpg

مادربزرگم همیشه می‌گفت دوست داشتن مثل دیدن است، مثل شنیدن،

مثل وقتی که گرمت می‌شود یا این‌که سردت می‌شود.

می‌گفت تو تصمیم نمی‌گیری که ببینی یا گرمت شود.

همه این موارد غیر ارادی هستند.

می‌گفت دوست داشتن هم غیر ارادی است.

 نیازی به فکر کردن و برنامه‌ریزی ندارد.

مادربزرگم می‌گفت اگر دیدی کسی را بی‌اراده،

بی‌آنکه برایش برنامه‌ریزی کنی

دوستش داری

احتمال دارد به زودی عاشقش شوی.

اما اگر با برنامه تلاش کردی شکلی از دوست داشتن شکل بگیرد،

کار به جایی نخواهی برد و منتظر باش تا او که باید پیدایش شود.

مادربزرگم می‌گفت نگران نباش او پیدایش خواهد شد.

او که بی‌اراده دوستش خواهی داشت.

"مرتضی قدیمی"



تاریخ : دوشنبه 29 خرداد 1396 | 12:17 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
www_takpix_com-beautiful-rain-photos26.jpg

سالهاست درک درستی از کسانی که باران را دوست ندارند پیدا نمی کنم !

مگر میشود انسان باشی و بوی باران مستت نکند ؟

مگر میشود گوش شنوایی داشته باشی و صدای باران دل تنگت را نلرزاند ؟

مگر میشود عاشق باشی و یک قطره ابر ببارد و صد قطره تو نباری ؟

مسئله بی احساسی آدم های سنگ دل نیست !

مسئله این است  که آن طرف پنجره یک باران است و این طرف باران ها !

"شادی شیخ رضایی"