p.txtjh.jpg

میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم، 
چه اتفاقی افتاد؟
اصلأ بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم 
مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی...
میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم ...
بعد از آن دو استکان چای ریختم، بین خودمان بماند اما دستم را سوزاندم و نتوانستم بگویم آخ ، بلکه دلم آرام بگیرد ، 
مجبور بودم چون مادر اگر میفهمید بزرگ شدنم را باور نمیکرد ... 
دست سوخته أم را زیر سینی پنهان کردم چای را مقابلش گذاشتم و کنارش نشستم ، عشقت توی دلم مثل قند آب میشد و نمیدانستم از کجا باید شروع کنم،باتردید گفتم :"مادرجان،اگر آدم عاشق باشد زندگی چقدر دلنشین تر بر آدم میگذرد ، نه؟"
عینک مطالعه را از چشمش برداشت و نگاهش را به موهایم دوخت ، انگار که حساب کار دستش آمده باشد ،
نگاهش را از من گرفت و بین گل های قالی، گم کرد.
"
عشق" چیز عجیبی ست دخترکم ، انگار که جهانی را توی مردمک چشمت داشته باشی و دیگر هیچ نبینی ، هیچ نخواهی و با تمام ندیدن ها و نخواستن ها بازهم شاد باشی و دلخوش..
عشق اما خطرات خاص خودش را دارد،عاشق که باشی باید از خیلی چیزها بگذری،گاهی از خوشی هایت،گاهی از خودت ، گاهی از جوانی أت..
دستی به موهای کوتاهش کشید و ادامه داد:
عاشقی برای بعضی ها فقط از دست دادن است..
برای بعضی ها هم بدست آوردن...اما من فکر میکنم زنها بیشتر از دست میدهند..
گاهی موهایشان را، که مبادا تار مویی در غذا معشوقه ی شان را بیازارد..
گاهی ناخن های دستشان را ، که مبادا تمیز نباشد و معشوقه شان را ناراحت کند..
گاهی عطرشان را توی آشپزخانه با بوی غذا عوض میکنند 
دستشان را میسوزانند و آخ نمیگویند...
مکث کرد و سوختگی روی دستش را با انگشت پوشاند :
"
گاهی نمیخرند ، نمیپوشند، نادیده میگیرند که معشوقه شان ناراحت نشود!!تازه ماجرا ادامه دار تر میشود وقتی زنها حس مادری را تجربه میکنند،عشقی صد برابر بزرگتر با فداکاری هایی که در زبان نمیگنجد..
دخترکم عاشقی بلای جان آدم نیست اما اگر زودتر از وقتش به سرت بیاید از پا در می آیی"..
لبخندی زدم،از جایم بلند شدم و به اتاقم رفتم ، جای سوختگی روی دستم واضح تر شده بود ، رو به روی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم...عاشقی چقدر به من نمی آمد، موهایم را بافتم ، دلم میخواست دختر کوچک خانواده بمانم ، برای بزرگ شدن زود بود ...خیلی زود

"نازنین عابد پور"




تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 | 12:28 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
77.jpg

ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺣﺎﻓﻆ ﺩﺭﻣﯿﮕﺬﺭﺩ ﺑﺮﺧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯﺍﺭ

 ﺑﻪ ﻓﺘﻮﺍﯼ ﻣﻔﺘﯽ ﺷﻬﺮ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻣﯿﺮﯾﺰﻧﺪ ﻭ

ﻣﺎﻧﻊ ﺩﻓﻦ ﺟﺴﺪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺭ ﻣﺼﻼﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ،

ﺑﺎﯾﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﯽ ﺩﯾﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ

ﺩﺭﺍﯾﻦ ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ ﺷﻮﺩ .ﻓﺮﻫﯿﺨﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ

 ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﺑﺮﻣﯿﺨﯿﺰﻧﺪ . ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮﯼ ﻭ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﺯﯾﺎﺩ

ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻣﯿﺪﻫﺪ ﮐﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ

ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺎﻝ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻤﻞﻧﻤﺎﯾﻨﺪ .

ﮐﺘﺎﺏ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﺪ

ﻭ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ﻣﯿﺸﻮﺩ :

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست

همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت...

ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺣﯿﺮﺕ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﻭ ﺳﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺰﯾﺮ ﻣﯽ ﺍﻓﮑﻨﻨﺪ .

 ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﻓﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﯽ ﭘﺬﯾﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ

ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺎﻓﻆ " ﻟﺴﺎﻥ ﺍﻟﻐﯿﺐ " ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﺪ .

"تاریخ ادبیات ایران " نوشته ادوارد براون ،جلد سوم 




تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 | 12:15 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
HP7l9.jpg

فراموشش نكردم

فقط دیگه برام مثل قبل

مهم نیست

خوبه كه باشه برگرده ببینمش حالشو بپرسم

بدونم چیكار میكنه این روزها

ولی

دیگه وجودش تو زندگیم حیاتی نیست.



تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 | 12:09 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
------.jpg

ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻗﻠﺐ ﻫﺮﮐﺲ

ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﺸﺖ ﮔﺮﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺵ ﺍﺳﺖ ...

ﻣﺸﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...

ﻭ ﺧﯿﺮﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﺸﺘﻬﺎﯼ ﮔﺮﻩ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ ...

ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭼﺮﺧﺎﻧﻢ ﻭ ﺩﻭﺭﺗﺎ ﺩﻭﺭﺵ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...

ﭼﻘﺪﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﻭ ﻧَﺤﯿﻒ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﺪ ﻗﻠﺒﻢ !

ﺩﺭ ﻋﺠﺒﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﭼﮏ ﻧﺤﯿﻒ ! ﮐﻪ ﭼﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﻡ ﺁﻭﺭﺩﻩ !

ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ... ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﻭﺯﻡ !

ﻭقتی ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ ... ﭼﻨﮓ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﺑﻪ ﮔﻠﻮﯾﻢ ﻭ ﻧﻔﺲ ﺭﺍ ﺳﺨﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ...

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﻭ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ...

ﻣﻮﺝ ﻣﻮﺝ ﺍﺷﮏ ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﺪ ﺳﺮﺍﻍ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﻢ ...

ﺩﺭ ﻋﺠﺒﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﭼﮏ ﻧﺤﯿﻒ....؟؟؟

"احمد شاملو"




تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 | 12:07 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
IMG_20150815_124021.jpg

مادربزرگم همیشه می‌گفت دوست داشتن مثل دیدن است، مثل شنیدن،

مثل وقتی که گرمت می‌شود یا این‌که سردت می‌شود.

می‌گفت تو تصمیم نمی‌گیری که ببینی یا گرمت شود.

همه این موارد غیر ارادی هستند.

می‌گفت دوست داشتن هم غیر ارادی است.

 نیازی به فکر کردن و برنامه‌ریزی ندارد.

مادربزرگم می‌گفت اگر دیدی کسی را بی‌اراده،

بی‌آنکه برایش برنامه‌ریزی کنی

دوستش داری

احتمال دارد به زودی عاشقش شوی.

اما اگر با برنامه تلاش کردی شکلی از دوست داشتن شکل بگیرد،

کار به جایی نخواهی برد و منتظر باش تا او که باید پیدایش شود.

مادربزرگم می‌گفت نگران نباش او پیدایش خواهد شد.

او که بی‌اراده دوستش خواهی داشت.

"مرتضی قدیمی"



تاریخ : دوشنبه 29 خرداد 1396 | 12:17 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
www_takpix_com-beautiful-rain-photos26.jpg

سالهاست درک درستی از کسانی که باران را دوست ندارند پیدا نمی کنم !

مگر میشود انسان باشی و بوی باران مستت نکند ؟

مگر میشود گوش شنوایی داشته باشی و صدای باران دل تنگت را نلرزاند ؟

مگر میشود عاشق باشی و یک قطره ابر ببارد و صد قطره تو نباری ؟

مسئله بی احساسی آدم های سنگ دل نیست !

مسئله این است  که آن طرف پنجره یک باران است و این طرف باران ها !

"شادی شیخ رضایی"

سخن بانوی اردیبهشت:

امروز موقع برگشتن از سرکار هوا ابری شد دلم لک زده بود برای باران ،صدای شرشر باران اولین قطره که خورد به صورتم ذوق کردم بوی خاک بلند شد خیلی دلم می خواست باران تندی بیاد حیف که چند قطره بیشتر نشد، دلم باران میخواد.




تاریخ : دوشنبه 29 خرداد 1396 | 12:12 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
1.jpg
2.jpg
5.jpg
3.jpg

من یک عمه ام
عمه نیستی که بدانی وقتی خبر پدر شدن برادر را میشنوی روح تازه به جانت می آید و دلگرم میشوی به پشتی که از آن متولد شدی.
عمه نیستی که بدانی وقتی برادرزاده ات میخندد،
دندانش نیش میزند، حرف میزند، راه میرود و قد میکشد،
تو میمانی و یک دنیا عشق به لحظه لحظه هایش.
عمه نیستی که بدانی وقتی برادرزاده ات با صدای شیرینش صدایت میکند، درست همان وقتی که میگوید: "عمه" هر بار ته دلت از جا کنده میشود، انگار عاشقی.
گویی عشقی شیرین تر از عمه به بچه ی برادر نیست.
عمه نیستی که بدانی، حاضری جانت را بدهی برای یک لحظه لبخند از ته دلش.

                                     لنا جان عشق عمه تولدت مبارک




تاریخ : یکشنبه 28 خرداد 1396 | 09:49 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
56.jpg

جانا نظری فرما چون جان نظرهایی

چون گویم دل بردی چون عین دل مایی

جان‌ها همه پا کوبند آن لحظه که دل کوبی

دل نیز شکر خاید آن دم که جگر خایی

تن روح برافشاند چون دست برافشانی

مرده ز تو حال آرد چون شعبده بنمایی

گر جور و جفا این است پس گشت وفا کاسد

ای دل به جفای او جان باز چه می‌پایی

امروز چنان مستم کز خویش برون جستم

ای یار بکش دستم آن جا که تو آن جایی

چیزی که تو را باید افلاک همان زاید

گوهر چه کمت آید چون در تک دریایی

مردم ز تو شد ای جان هر مردمک دیده

بی‌تو چه بود دیده‌ای گوهر بینایی

ای روح بزن دستی در دولت سرمستی

هستی و چه خوش هستی در وحدت یکتایی

ای روح چه می‌ترسی روحی نه تن و نفسی

تن معدن ترس آمد تو عیش و تماشایی

ای روز چه خوش روزی شمع طرب افروزی

او را برسان روزی جان را و پذیرایی

صبحا نفسی داری سرمایه بیداری

بر خفته دلان بردم انفاس مسیحایی

شمس الحق تبریزی خورشید چو استاره

در نور تو گم گردد چون شرق برآرایی

"مولانا"


تاریخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 | 01:47 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
IMG_20160423_083051.jpg

درخت همیشه پرستو رو دوست داشت از زمانی که پرستو بر روی شاخه اش مینشست, دوستش داشت. هر روزصبح بخود میگفت "امروز همون روزیه که بهش میگم دوستش دارم اما صبح وقتی خورشید مهربون گرمی عشقش رو به همه میداد درخت هرچی سعی میکرد به پرستو بگه دوستش داره چیزی جلوشو میگرفت شاید خجالت .خودش هم نمیدونست اون چیه فردا گذشت و فرداهای دیگه... باز هم گذشت.
"
فردا حتما بهش میگم"
ولی باز هم فردایی دیگر یک روز از سرما به خود لرزید. ...... بغض گلوشو گرفت ،انگار یخ زده بود ,نه از سرما
پرستو رفته بود..



تاریخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 | 01:34 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
6.jpg

نسبت آدما رو...
دلشون مشخص میکنه...
نه شناسنامشون...




تاریخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 | 01:33 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
500x513_1491233582636291.jpg


تاریخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 | 01:29 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
IMG_20170531_012753.jpg

وقتی می شود فاصله گرفت بیهوده نمی جنگم..
چرا باید جنگید برای چیزهایی كه نمی توانی تغییرشان دهی؟!..
وقتی می شود لحظه های عمرت را با آدم های خوب بگذرانی...
چرا باید آنها را صرف آدم هایی كنی كه با بی حرمتی كردنشان برای نبودنت،
برای خط زدنت تلاش می كنند؟!...
جنگیدن همیشه خوب نیست!..
این را می گویم چون خیلی جنگیده ام!...
جنگیده ام تا شاید چیزی را عوض كنم!..
این روزها از هر كسی كه رنجم می دهد یا آرامشم را برهم می زند فاصله می گیرم!...
از آدم هایی كه حرمت دل دیگران را نگه نمی دارند،فاصله می گیرم!..
با آنها نباید جنگید باید گذشت

سخن بانوی اردیبهشت:آدم ها فراموش نمی کنند ،فقط دیگر ساکت می شوند




تاریخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 | 01:27 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
54661f9a0ab76zfi.jpg
من و عشق در پی یاری به راهی رفتیم
هر دو در محضر معشوق به گدایی رفتیم
یک نفر جام جهان را ز معشوق گرفت
دیگری غنیمت از یار فقط عشق گرفت
کرم از عشق هر آنچه که رسد خرسندی
چه به اختیار و اجبار، اگر عشق رسد در بندی
"علی ریانت"


تاریخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 | 01:17 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
IMG_20170421_194804.jpg

بانوی‌ من‌ !

دلم‌ می‌خواست‌ در عصر دیگری‌ دوستت‌ می‌داشتم‌ !

در عصری‌ مهربان‌تر و شاعرانه‌تر !

عصری‌ که‌ عطرِ کتاب‌ ،

عطرِ یاس‌ و عطرِ آزادی‌ را بیشتر حس‌ می‌کرد !

 دلم‌ می‌خواست‌ تو را

در عصر شمع‌ دوست‌ می‌داشتم‌ !

در عصر هیزم‌ و بادبزن‌های‌ اسپانیایی‌

و نامه‌های‌ نوشته‌ شده‌ با پر

و پیراهن‌های‌ تافته‌ی‌ رنگارنگ‌ !

نه‌ در عصر دیسکو ،

ماشین‌های‌ فراری‌ و شلوارهای‌ جین‌ !

 دلم‌ می‌خواست‌ تو را در عصرِ دیگری‌ می‌دیدم‌ !

عصری‌ که‌ در آن‌

گنجشکان‌ ، پلیکان‌ها و پریان‌ دریایی‌ حاکم‌ بودند !

عصری‌ که‌ از آن‌ِ نقاشان‌ بود ،

از آن‌ِ موسیقی‌دان‌ها ،

عاشقان‌ ،

شاعران‌ ،

کودکان‌

و دیوانگان‌ !

 دلم‌ می‌خواست‌ تو با من‌ بودی‌

در عصری‌ که‌ بر گل‌ُ شعرُ بوریا وُ زن‌ ستم‌ نبود !

ولی‌ افسوس‌ !

ما دیر رسیدیم‌ !

ما گل عشق‌ را جستجو می‌کنیم‌ ،

در عصری‌ که‌ با عشق بیگانه‌ است‌ !

 "نزار قبانی"

 




تاریخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 | 01:05 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
3.jpg


تاریخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 | 01:03 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
Untitled_9_.png

درس منطق میدهم

هرلحظه این دل را ولی ..

بازهم هر ترم

مردود نگاهت میشود .



تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 | 12:10 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
Screenshot_2015_10_04_17_44_05.png

 ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺑﺎ ﺗﻮ
ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥِ ﺑﺎ ﻣﺎﻩ ﺍﺳﺖ
ﺧﻴﺎﻝ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ﻣﻲ ﺷﻨﻮﺩ
ﺷﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﻮﺽِ ﺁﺏ ﺗﻜﺎﻥ می دهی
ﺗﻜﺎﻥ می ﺧﻮﺭﺩ، ﭘﻴﺸﺎنی ﺍﺵ ﭼﻴﻦ ﻣﻲ ﺍﻓﺘﺪ
ﻭ ﺗﻮ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺸﻐﻮﻝِ ﮔﻼﻳﻪ ﺍی
ﻣﺸﻐﻮﻝِ ﺣﺮﻑ ﻫﺎی ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ
ﺍﻣﺎ ﻧمی ﺷﻨﻮﺩ،نمی ﻓﻬﻤﺪ
ﺧﺎﺻﻴﺖِ ﻣﺎﻩ ﮔﻮﻧﻪ ﺍی ﺷﺒﻴﻪ ﺗﻮ
ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺎهی ﺳﺖ ﻛﻪ ﺯﻳﺒﺎﺳﺖ
ﺍﻣﺎ نمیﻓﻬﻤﺪ، نمی ﺷﻨﻮﺩ
ﻭ ﺍﻳﻦ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻲ ﺳﺖ
ﻛﻪ ﻫﻴﭻ ﻛﺎﺭﻱ ﺍﺯ ﺩﺳﺖِ ﺯﻳﺒﺎیی ﺍﺵ بر ﻧمی ﺁﻳﺪ .
"ﺑﻬﺮﻧﮓ ﻗﺎﺳمی"



تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 | 12:02 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
13298005_1109164255809254_589900695_n.jpg

بعضی ها را نوشتم

شعر شدند

بعضی ها را نتوانستم بنویسم

اشک شدند

بعضی ها را اما

نه

می شد نوشت

و نه

ننوشت

آنها را فقط زیستم ...

"رویا شاه حسین زاده"



تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 | 11:58 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
688238_XMUlU7o0.jpg

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
و تماشای تو زیباست اگر بگذارند
من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند
دل سرگشته من این همه بیهوده مگرد (درجای دیگر: دل درنایی من اینهمه بیهوده مگرد)
خانه دوست همین جاست اگر بگذارند
سند عقل مشاع است اگر بگذارند
عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند
غضب آلوده نگاهم مکنید ای مردم
دل من مال شماهاست اگر بگذارند.

   "محمود اکرامی فر"



تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 | 11:19 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
25.jpg


تاریخ : جمعه 12 خرداد 1396 | 05:09 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
IMG_20160518_235614.jpg

آدم ها دل دارند

پا دارند

 بند دلشان که پاره شود

 بند کفش هایشان را محکم می کنند

 و می روند

 دوست داشتن فصل دارد

دوست داشتن زمان دارد

کدام باغی را دیده ای زمستان که می شود

 لباسی از شکوفه بپوشد ؟

کدام مسافر ی را دیده ا ی که

 چمدان به دست سالها در ایستگاهی متروکه

چشم به ریل ها بدوزد؟

تو دیر به سراغم آمدی

تو دیر برآورده شدی

آرزوی کوچک من !

مثل بر آورده شدن آرزو ی کودکی ام

 در بزرگسالی ؛

دوست داشتنت دیگر به کارم نمی آید ؛

دیگر اندازه ام نمی شود ...

گفته بودم نه؟

دوست داشتن فصل دارد

 دوست داشتن زمان دارد



تاریخ : جمعه 12 خرداد 1396 | 04:59 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
14073265_785291828279408_207223800_n.jpg

مش ممد حسن نهال درختی را كاشت كه بار نمى داد. اهل ده گفتند:
-
بار نمى ده مشدی 
مش ممد توجه نكرد. خاك پای درخت ریخت باز گفتند
-
بار نمى ده از ما گفتن 
توجه نكرد، آبش دادگفتند
-
به خرجت كه نمى ره. خود دانی و رفتند
مش ممد هر روز مى آمد و نهال كوچك را آب مى داد. اهل ده بعد از مدتى ببین خودشان گفتند
-
نكنه بار بده؟ آبرومون مى ره
نهال قد كشید و تنه داد. بزرگ شد، اما از میوه خبری نبود. مش ممد تمام درخت هاش را رها كرده بود اما این یكى را ول كن نبود. صبح و شب به تیمار همین تك درخت مشغول بود. درخت بزرگ و بالغ شده بود اما بار نمى داد. اهل ده گفتند:
-
نگفتیم بار نمى ده؟ نگفتیم وقتتو تلف مى كنى؟
درخت های دیگر مش ممد همگى خشك و پوك و كرمو شده بودند. اهل ده مى گفتند:
-
خسرالدنیا و الاخره كه مى گن تویی. هر چی داشتى از بین بردی چسبیدی به اونی كه تو زرد از آب دراومده 
مش ممد توجه نكرد. كود پای درخت ریخت و خاك دورش را بیل برگردان كرد. آفتاب داشت غروب مى كرد. دهاتى ها رفتند. مش ممد سر بیلش را فرو كرد تو خاك. نشست و به درخت تكیه داد. درخت به حرف آمد
-
از این همه حرف و نیش زبون خسته نشدی مش ممد؟ 
مش ممد چیزی نگفت. به غروب نگاه مى كرد. درخت گفت:
-
منم كه بار ندادم. واسه چی عمرتو پای من تلف كردی؟
مش ممد بلند شد. بیل را از زمین بیرون كشید و به دوش گرفت. گفت
-
ولت كنم برم؟ 
درخت گفت
-
نه
مش ممد گفت
-
واسه چى نه؟ 
درخت گفت
-
چون مى خوامت 
مش ممد گفت
-
مى گم یكى دیگه آبت بده، خاكتو عوض كنه
درخت گفت
-
مشكل من آب و خاك و كود نیست
مش ممد گفت
-
پس چته؟ 
درخت گفت
-
من به تو وابسته شدم. بری، رفتم
مش ممد سر شست و سبابه اش را به هم نزدیك كرد. نشان درخت داد و گفت:
-
یه انقدم به دل بدبخت من فكر كن. روزی كه رفتم نهال بگیرم از پیشت رد مى شدم. لباسم گیر كرد به خارت. اومدم جدا كنم، یكى از خارات رفت تو انگشتم. لباسمو جدا كردم. خارو از انگشتم بیرون كشیدم. شب رفتم خونه. لباس سوراخو آویزون كردم به باهوی در. رفتم تو جا. انگشتم مى سوخت. دیدم زخمت به دلم اثر كرده. به خودم گفتم مشدی، یه عمر برا میوه درخت كاشتى، یه بار واسه دلت بكار. صبح برگشتم گرفتمت. من خودتو مى خوام. نه میوه تو
درخت شكوفه داد. میوه داد، ناگهان، از تمام شاخه هاش میوه آویزان شد. مش ممد گفت
-
غمزه واسه یكى دیگه بیا. من دیگه میلی به میوه ندارم
درخت گفت
-
تو آفتاب سایه ى سرت مى شم. تو مهتاب صورتتو با برگام پولك پولك مى كنم 
مش ممد گفت
-
لازم ندارم 
درخت گفت
-
یه چی ازم بخواه 
مش ممد گفت
-
چیزی احتیاج ندارم 
درخت گفت:
-
آرزوهاتو برآورده مى كنم
مش ممد گفت
-
قبلا آرزو كشی كردم
درخت گفت
-
پس دیگه وقتشه
مش ممد گفت
-
آره. آخریشم بهت مى دم.
و همانجا جان داد و كود ِ درخت شد.
تا آن وقت نام درخت در سكوت ورد زبان و دل مش ممد بود. بعد از آن، نام مش ممد ورد دل درخت شد.

)علیرضا  روشن(



تاریخ : چهارشنبه 10 خرداد 1396 | 08:32 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
IMG_20161202_193913.jpg

ای خدا

ای عاشقانه ی دل من

گفتی ؛ فاصله ات با من یک نفس است

گفتی ؛ تو از اهل زمین جدا شو، من سکوتت را معنا میکنم

گفتی ؛ دغدغه هایت مال من ، من عشقت را شاعری میکنم

هان!

ای آرامش مطلق

دلم تو را میخواهد ، همین کنار ، نزدیک نزدیک ، بی ترس فرداها

دلم میخواهد تنها تو را نفس بکشد

دلم تویی را میخواهد که مصفایش کنی

من ؛

هنوز شبیه خودم هستم

پس ،به حرمت تمام عاشقانه ها

حال دلم را خوب کن ،حواست را پرت آرزوهایم کن

دیر که جواب میدهی نگران میشوم ، نگران بی خودی های زندگی

ای گرمترین مأمن

مرا چنان در آغوش بگیر که حتی لحظه ها هم جرات

گذشتن نکنند

"ناشناس"


پی نوشت:

لحظاتی در زندگی هست که یک‌باره علیرغم مِیلت بزرگ می‌شوی.

مثل غم از دست دادن یک عزیز،

 خیانت...

چیزی که روحت را آزار می‌دهد

و به تو می‌فهماند که زندگی آن چیزی نیست که انتظارش را داشتی،

که انسان‌ها آن‌طوری نیستند که تصور می‌کردی... .

"آن مارى ماریانى"



تاریخ : دوشنبه 8 خرداد 1396 | 12:31 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
11.jpg

همه دنیا بخواد و تو بگی نه ،نخواد و تو بگی آره ، تمومه

همین که اول و آخر تو هستی ، به محتاج تو ، محتاجی حرومه

پریشون چه چیزا که نبودم ، دیگه میخوام پریشون تو باشم

تویی که زندگیمو آبرومو ، باید هر لحظه مدیون تو باشم
فقط تو می تونی کاری کنی که، دلم از این همه حسرت جدا شه

به تنهاییت قسم تنهای تنهام ، اگه دستم تو دست تو نباشه

همه دنیا بخواد و تو بگی نه ، نخواد و تو بگی آره ، تمومه

همین که اول و آخر تو هستی ، به محتاج تو ، محتاجی حرومه

تو همیشه هستی اما ، این منم که از تو دورم

من که بی خورشید چشمات ، مثل ماه ِ سوت و کورم
نمیخوام وقتی تو هستی ، آدم ِ آدمکا شم

چرا عادتم تو باشی ، میخوام عاشق تو باشم
تازه فهمیدم به جز تو ، حرف ِ هیچ کی خوندنی نیست

آدما میان و میرن ، هیچ کی جزتو موندنی نیست
منو از خودم رها کن ، تا دوباره جون بگیرم

از هوس این عقل خسته ، من میخوام جنون بگیرم

همه دنیا بخواد و تو بگی نه ، نخواد و تو بگی آره ، تمومه

همین که اول و آخر تو هستی ، به محتاج تو ، محتاجی حرومه

 (دکتر افشین یداللهی)

سخن بانوی اردیبهشت:

تنها خداست که بهترینها را برای بندگانش رقم میزند.

چرا که خداوند نه به قدر رویاهایمان بلکه به قدر اندازه ایمان و اطمینان ما انسانهاست،که می بخشد.



تاریخ : شنبه 6 خرداد 1396 | 12:49 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
236x236_1453216388588617.jpg
زنها میتوانند در اوج دلتنگی، لبخند بزنند
آواز بخوانند، گلهاى باغچه را قلمه کنند
بهترین غذای دلخواهت را درست کنند
و کودکانه با بچه ها بازی کنند
زنها می توانند
با قلبی شکسته
باز هم دوست بدارند
دل بسوزانند
ببخشند و بخندند
تو از طرز بافتن موهایش، یا رنگ لبهایش
لباس یا حتی حرفهایش
هرگز نمیتوانی حدس بزنی
زنی که رو به روی تو ایستاده
دلتنگ یا دلشکسته است




تاریخ : چهارشنبه 3 خرداد 1396 | 12:32 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
506141_q5FeLbSJ.jpg

ساده بگویم
نگاه زاده‌ی علاقه است
وقتی دو چشم روشن عشق
به تو نگاه می‌كند
تو دیگر از آن خود نیستی
كودك می‌شوی ، جوان هستی و جوانی نمی‌كنی
رد می‌شوی ، پیر هستی ، می‌مانی
همیشه در پی آن گمشده‌ای هستی كه با تو هست و نیست
باز در پی آن علاقه‌ی پنهان
آن نگاه همیشه تازه هستی
از آن دو چشم روشن عشق را
در غبار بی‌امان زمان ، جستجو می‌كنی
غافل از اینكه
او دیگر تكه‌ای از تو شده است
سایه‌ای خوش بر دل تو
گوشه گوشه این خراب
سرشار از عطر نگاه توست ، عزیز
"محمدعلی بهمنی



تاریخ : چهارشنبه 3 خرداد 1396 | 12:31 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
1446b7.jpg
27ad7e.jpg

کیک تولدم زحمتشوکل خانواده کشیده بودن مامان و داداش محمد و حسین و زنداداشم

تولد خوبی داشتم تا سی و یک اردیبهشت سال بعد



تاریخ : دوشنبه 1 خرداد 1396 | 06:30 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
1.jpg

چند سال قبل بابا این گل برای تولدم خریده بود فقط اون سال گل داد دیگه گل نداشت تا اینکه اوایل اردیبهشت امسال بازم غنچه داد و بیست و نه اردیبهشت یکی از غنچه هاش بازشد و دو تای دیگه سی و یک اردیبهشت باز شدن

من امسال از بابا یک بار دیگه همین گل کادو گرفتم بابایی خیلی دوستت دارم.


2.jpg

 



تاریخ : دوشنبه 1 خرداد 1396 | 06:12 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
1472714454-new-beautiful-birthday-sms.jpg

وقتی فروردین شروع میشه تا سیزده فروردین درگیر سال نو و مهمون و ...هستم هرچند من عید و عید دیدنی رو دوست ندارم ولی چه من بخوام چه نخوام این رسم رسوم بوده و هست وقتی فرودین به نیمه می رسه به شوق اردیبهشت این شانزده روز به سرعت برق و باد به پایان می رسه بله می رسیم به اول اردیبهشت ماه بهشت،ماه زیبایی،ماه عاشقی وقتی اردیبهشت ماه شروع میشه من می شوم بانوی اردیبهشت ،زاده اردیبهشت آخه غیر از متولد اردیبهشت بودن من زاده شهر بهار نارنجم،من زاده شهر سعدی و حافظم،من زاده شهر دروازه قرآنم من زاده بهارم.

عاشق ماه تولدم ،شهر تولدم هستم و امروز روز تولدم هست من متولد آخرین روز اردی بهشت هستم من تمام زیبایی و عاشقی اردیبهشت رو تو بطن مادر دور از هر زشتی و بدی و ناخالصی حس کردم ،من تمام زیبایی اردیبهشت را در بطن مادر لمس کردم و به خواست خداوند اولین ساعتهای آخرین روز اردیبهشت به دنیا اومدم و به چشم دیدم آنچه که در بطن مادر حس کرده بودم و بالاخره شدم بانوی ماه اردیبهشت

متشکرم خدایا به خاطر تمام نعمتهایی که دادی و ندادی متشکرم خدایا به خاطر ماه تولدم من عاشق ماه تولدم هستم چون خداجون در لحظه لحظه اردیبهشت ماه حست می کنم لمست می کنم و می ستایمت.

تولد امسالم یه فرق اساسی با سالهای قبل داره امسال یکسال واقعا بزرگ شدم چون یه چیزهای رو خوب یاد گرفتم.اوایل اردیبهشت فهمیدم شناخت آدمها خیلی سخته مخصوصا اونایی که فکر می کنی خیلی بهشون نزدیک و یا می شناسیشون همون آدمهایی که کنارمون هستن با هم از همین هوا نفس میکشیم،روی همین خاک راه می رویم کنار هم بزرگ می شویم صاحب نظر و عقیده می شویم،چقدر از هم دوریم کنار هم هستیم ولی دوریم کنار هم بزرگ می شویم ولی باز دور و دورتر می شویم با هم حرف می زنیم درد و دل می کنیم حتی از هم مشورت می گیریم ولی باز هم دوریم خوبیه اش به اینجاست که این دوری رو نمی فهیم تا زمانی که یه اتقاق،یه اتقاق خیلی طبیعی بیفته اون موقع این دوری کم کم به چشم میاد و اوج این دوری زمانی است که بخواهیم برای هم توضیح بدهیم که چرا و قانع کنیم که چرا و حتما به این نتیجه برسیم که طرف مقابل نمی فهمه یا اشتباه فهمیده تمام زورمون رو می زنیم که قانع کنیم ما درست می گیم و اون موقع هست که می فهیم یه شکافی بینمون هست که با هیچی پر نمی شه وقتی می فهیم که دیگه دیر شده اینجاست سکوت بهترین درمان این دروی هست بله این دوری ها و فاصله ها طبیعی ترین اتقاق به نظر میان

اردبهشت امسال فهمیدم نباید زیاد به آدما نزدیک شد و باورشون کرد،آخه اگه زیاد نزدیک بشی هزار سوال بی جواب ذهنت رو درگیر می کنه پیش خودت میگی من اشتباه کردم یا این آدماها اشتباه می کنن .

خلاصه فهمیدم هر چه قدر آدمها را بیشتر بشناسی تنهاتر میشی

ولی خوشحالم که یاد گرفتم و واقعاً تولد امسالم بهترین تولد برایم بود.

در آخر کلام تولدم مبارک مبارک مبارک

96/02/31

سخن بانوی اردیبهشت:

این پست رو دیروز باید کار می کردم نشد چون مامان گلم مریض بود مهمون داشت.

    



تاریخ : دوشنبه 1 خرداد 1396 | 06:04 ب.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات
Shahriar.jpg
دانلود آهنگ ستمگر با صدای محسن چاوشی

برو ای ترک که ترک تو ستمگر کردم

حیف از آن عمر که در پای تو من سرکردم

عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران

ساده‌ دل من که قسم های تو باور کردم

به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود

زآن همه ناله که من پیش تو کافر کردم

تو شدی همسر اغیار و من از یار و دیار

گشتم آواره و ترک سر و همسر کردم

زیر سر بالش دیباست تو را کی دانی

که من از خار و خس بادیه بستر کردم

در و دیوار به حال دل من زار گریست

هر کجا نالهٔ ناکامی خود سر کردم

در غمت داغ پدر دیدم و چون در یتیم

اشک‌ریزان هوس دامن مادر کردم

اشک از آویزهٔ گوش تو حکایت می کرد

پند از این گوش پذیرفتم از آن در کردم

بعد از این گوش فلک نشنود افغان کسی

که من این گوش ز فریاد و فغان کر کردم

ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در

چشم را حلقه‌صفت دوخته بر در کردم

جای می خون جگر ریخت به کامم ساقی

گر هوای طرب و ساقی و ساغر کردم

شهریارا به جفا کرد چو خاکم پامال

آن که من خاک رهش را به سر افسر کردم

"شهریار"