تبلیغات
چلچراغ - هوای دل...
14073265_785291828279408_207223800_n.jpg

مش ممد حسن نهال درختی را كاشت كه بار نمى داد. اهل ده گفتند:
-
بار نمى ده مشدی 
مش ممد توجه نكرد. خاك پای درخت ریخت باز گفتند
-
بار نمى ده از ما گفتن 
توجه نكرد، آبش دادگفتند
-
به خرجت كه نمى ره. خود دانی و رفتند
مش ممد هر روز مى آمد و نهال كوچك را آب مى داد. اهل ده بعد از مدتى ببین خودشان گفتند
-
نكنه بار بده؟ آبرومون مى ره
نهال قد كشید و تنه داد. بزرگ شد، اما از میوه خبری نبود. مش ممد تمام درخت هاش را رها كرده بود اما این یكى را ول كن نبود. صبح و شب به تیمار همین تك درخت مشغول بود. درخت بزرگ و بالغ شده بود اما بار نمى داد. اهل ده گفتند:
-
نگفتیم بار نمى ده؟ نگفتیم وقتتو تلف مى كنى؟
درخت های دیگر مش ممد همگى خشك و پوك و كرمو شده بودند. اهل ده مى گفتند:
-
خسرالدنیا و الاخره كه مى گن تویی. هر چی داشتى از بین بردی چسبیدی به اونی كه تو زرد از آب دراومده 
مش ممد توجه نكرد. كود پای درخت ریخت و خاك دورش را بیل برگردان كرد. آفتاب داشت غروب مى كرد. دهاتى ها رفتند. مش ممد سر بیلش را فرو كرد تو خاك. نشست و به درخت تكیه داد. درخت به حرف آمد
-
از این همه حرف و نیش زبون خسته نشدی مش ممد؟ 
مش ممد چیزی نگفت. به غروب نگاه مى كرد. درخت گفت:
-
منم كه بار ندادم. واسه چی عمرتو پای من تلف كردی؟
مش ممد بلند شد. بیل را از زمین بیرون كشید و به دوش گرفت. گفت
-
ولت كنم برم؟ 
درخت گفت
-
نه
مش ممد گفت
-
واسه چى نه؟ 
درخت گفت
-
چون مى خوامت 
مش ممد گفت
-
مى گم یكى دیگه آبت بده، خاكتو عوض كنه
درخت گفت
-
مشكل من آب و خاك و كود نیست
مش ممد گفت
-
پس چته؟ 
درخت گفت
-
من به تو وابسته شدم. بری، رفتم
مش ممد سر شست و سبابه اش را به هم نزدیك كرد. نشان درخت داد و گفت:
-
یه انقدم به دل بدبخت من فكر كن. روزی كه رفتم نهال بگیرم از پیشت رد مى شدم. لباسم گیر كرد به خارت. اومدم جدا كنم، یكى از خارات رفت تو انگشتم. لباسمو جدا كردم. خارو از انگشتم بیرون كشیدم. شب رفتم خونه. لباس سوراخو آویزون كردم به باهوی در. رفتم تو جا. انگشتم مى سوخت. دیدم زخمت به دلم اثر كرده. به خودم گفتم مشدی، یه عمر برا میوه درخت كاشتى، یه بار واسه دلت بكار. صبح برگشتم گرفتمت. من خودتو مى خوام. نه میوه تو
درخت شكوفه داد. میوه داد، ناگهان، از تمام شاخه هاش میوه آویزان شد. مش ممد گفت
-
غمزه واسه یكى دیگه بیا. من دیگه میلی به میوه ندارم
درخت گفت
-
تو آفتاب سایه ى سرت مى شم. تو مهتاب صورتتو با برگام پولك پولك مى كنم 
مش ممد گفت
-
لازم ندارم 
درخت گفت
-
یه چی ازم بخواه 
مش ممد گفت
-
چیزی احتیاج ندارم 
درخت گفت:
-
آرزوهاتو برآورده مى كنم
مش ممد گفت
-
قبلا آرزو كشی كردم
درخت گفت
-
پس دیگه وقتشه
مش ممد گفت
-
آره. آخریشم بهت مى دم.
و همانجا جان داد و كود ِ درخت شد.
تا آن وقت نام درخت در سكوت ورد زبان و دل مش ممد بود. بعد از آن، نام مش ممد ورد دل درخت شد.

)علیرضا  روشن(



تاریخ : چهارشنبه 10 خرداد 1396 | 07:32 ق.ظ | نویسنده : . بانوی اردیبهشت | نظرات